روزی بهلول از مسجد (ابوحنفیه)می گذشت. دید خطیب مردم را موعظه می کند. ایستاد و به سخنانش گوش داد. او می گفت: جعفربن محمد عقیده دارد که کارها با اختیار از بندگان،در صورتی که آنچه از بندگان انجام می دهند خواست خداست و انسان از خود اختیاری ندارد. دیگر این که در روز قیامت شیطان در آتش می سوزد وحال آن که شیطان از آتش آفریده شده است وآتش هم جنس خود را عذاب نمی کند. دیگر اینکه خداوند موجود است ولی نمی شود او را دید. در صورتی که این دروغ است و هر موجودی دیدنی است. آنگاه بهلول کلوخی از زمین برداشت وسر خطیب را هدف گرفت وآن را شکست وخون جاری شد،سپس فرار کرد.
خطیب نزد خلیفه آمد و از بهلول شکایت کرد. خلیفه دستور داد بهلول را بیاورند وچون بهلول حاضر شد به او گفت: چرا چنین کردی؟
بهلول گفت:علت را از خود وی سؤال کنید. او می گوید: بندگان از خود اختیاری ندارند وهمه کارها به دست خداست. اگر اعتقاد او این چنین است پس سر او را خداوند شکسته ومن تقصیری ندارم.
او می گوید:جنس از هم جنس خود متأثر نمی شود وعذاب نمی بیند. وقتی انسان ازخاک است چرا باید از هم جنس خود متأثر و ناراحت شود؟
او معتقد است که هر موجودی باید دیده شود. خلیفه از وی سؤال کند که آیا دردی که او از این زخم احساس می کند دیده می شود؟!
این را گفت و از نزد خلیفه رفت.
((نظر یادت نره))
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0